تبلیغات
مرتضی عنابستانی - اصول موفقیت و کامیابی - مطالب داستانهای پند آموز
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
چند قورباغه
نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386
ساعت : 11:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی

یک داستان پند آموز دیگه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگز دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما غورباقه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد، بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد از او پرسیدند: «مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



داستانهای پند آموز
نوشته شده در جمعه 14 دی 1386
ساعت : 06:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی
چند داستان پند آموز
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .

 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

بقیه در ادامه این مطلب

ادامه همین مطلب
:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



 

 


 
 
 
 

codebazan