تبلیغات
مرتضی عنابستانی - اصول موفقیت و کامیابی - مطالب داستانهای پند آموز
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
نگرش آنی سالیوان
نوشته شده در یکشنبه 30 دی 1386
ساعت : 06:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی

 نگرش آنی سالیوان معلم هلن کلر :

 

در گذشته همه دیدشان به یک انسان که هم ناشنوا ست و هم نابیناست بسیار بد بینانه بود و میگفتند که او یک تکه گوشت متحرک است و خیلی ها هم این جور انسانها را عقب مانده میدانستند اما نگرش آنی سالیوان به هلن کلر به طوری بود که نیمه پر لیوان هلن را میدید و با خود گفت چه خوب است که هلن حس لامسه دارد .

این نگرش آنی باعث شد که هلن بتواند فقط از طریق حس لامسه هم بشنود وهم ببیند ....

این توانایی هلن و اراده او باعث شد او یک نویسنده و یک شاعره و یک فیلسوف بشود.

امروزه از زبانی آنی سالیوان ابداع کرد دستگاه روبات رالف برای افراد نابینا ناشنوا اختراع شده .

((((یک تخیل مثبت باز هم انقلاب آفرید))))

واقعا" اینجاست که ایمان میآوریم(( یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است))(حضرت محمد (ص))

 

نویسنده : مرتزیانو

 


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



نقطه قوت
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی 1386
ساعت : 11:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی
نقطه قوت
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."

:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



عکس العمل
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی 1386
ساعت : 11:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



اصلاح به آرایشگاه
نوشته شده در چهارشنبه 19 دی 1386
ساعت : 12:01 ب.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی

یک داستان پند آموز در رابطه با مراجعه

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین كار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد

مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : كافیست به خیابان بروی و ببینی

مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت

به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و كثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت

می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب كردم

مشتری با اعتراض گفت

پس چرا كسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند

مشتری گفت دقیقا همین است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند!

برای همین است كه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



 

 


 
 
 
 

codebazan