تبلیغات
مرتضی عنابستانی - اصول موفقیت و کامیابی - مطالب داستانهای پند آموز
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان
نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1387
ساعت : 11:08 ق.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف

نقطه

نقطه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد خط...

- آقای قصه‌گو!

- کی بود صدا زد؟!

- منم خط؟! م‌ خواهم خودم داستان را بازگو کنم.

- بفرما!

آره من شدم خط و یک آدم دوست داشتنی مثل خودت چند تا شاخه بهم اضافه کرد و شدم یک درخت. معلم ریاضی هم جای عدد یک. پادشاه مغرور هم خط را به مرز تبدیل کرد...

- چه بد!

دیگر کلافه شدم و سه بار به این طرف و آن طرف افتادم و شدم مثلث! سرعتم زیاد شده بود! دویدم و دویدم... از دوچرخه و ماشین هم جلو زدم حتی هواپیما!

- این یکی خالی‌بندی بود، نه؟!

ای بگی نه گی... قصه‌ست مثل قصه‌های جن و پری! ولی بازم خسته شدم و به یک طرف دیگر هم افتادم تا شدم مربع! خیلی سنگین شدم، سنگینِ سنگین. سرعتم خیلی کم شد. تنبلِ تنبلا شده بودم و لنگ ظهر از خواب بیدار می‌پریدم.

- آدم تنبل حداقل ضرری به کسی نمی‌زند!

اَه اَه... اَه... بد بود خیلی بد! عصبانی شدم و چهارتا گوشه خودم را برش زدم. شدم هشت ضلعی. تق و تق و تق راه می رفتم، اینقدر تق و تق کردم و رفتم تا گوشه‌هایم صاف شد.

حالا دارم قل می‌خورم، ناجور دارم قل می‌خورم... شدم یک گلوله بزرگ برف و دارم می‌رم خونه خاله... راستی خونه خاله کدوم وره؟!

من کجا هستم؟

من تو کوچه و بازار گم شدم، نمی‌دانم چه باید کرد؟

آهان یافتم! می‌توانم خودم را روی کاغذ پیدا کنم، آقا معلم می‌گفت: «هر شکلی را بخواهید می‌توانید با نقطه روی محور خط پیدا کنید!»

این یک نقطه، ولی من درازترم!

این دوتا نقطه به هم وصل می‌کنم، شد یک خط. ولی من پهن‌ترم!

حالا با دو نقطه دیگر می‌شوند چهار نقطه و دو خط. سر هم شدند یک مستطیل. ولی بازم شبیه من نیست! آخه من دست و پا دارم، از همه مهمتر کله‌ام!

خب این چندتا نقطه برای یک کله کچل، با دماغ و دهن، دو ابرو... چشمام مثل گردو، لب مثل غنچه! چندتا نقطه هم برای دستام. با این چندتای دیگر پاهام هم درست شد.

وای... خدای من! خودِ خودمم، لذت می‌برم. شما هم که دارید می‌خوانید، می‌بینید این منم؟!

ولی چه بد... آخ چه سخت شد باز... الان من توی کدام کوچه‌ام؟! توی کدام خیابان؟!

:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



طنز
نوشته شده در جمعه 11 مرداد 1387
ساعت : 12:08 ب.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف

 

ماجرای طنز

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  !!


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



داستان
نوشته شده در جمعه 11 مرداد 1387
ساعت : 03:08 ق.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف

 

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیمفنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یكقهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواندفرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد ازشش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به كودكده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تك فن همهحریفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز بااستفاده از همان تك فن برنده شود . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت بهمنزل ، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت : " دلیل پیروزی تو اینبود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود. وسوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود، كهتو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوتاستفاده كنی. راز موفقیت در زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بیامكانی" به عنوان نقطه قوت است.


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



نگرش آنی سالیوان
نوشته شده در یکشنبه 30 دی 1386
ساعت : 06:01 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی

 نگرش آنی سالیوان معلم هلن کلر :

 

در گذشته همه دیدشان به یک انسان که هم ناشنوا ست و هم نابیناست بسیار بد بینانه بود و میگفتند که او یک تکه گوشت متحرک است و خیلی ها هم این جور انسانها را عقب مانده میدانستند اما نگرش آنی سالیوان به هلن کلر به طوری بود که نیمه پر لیوان هلن را میدید و با خود گفت چه خوب است که هلن حس لامسه دارد .

این نگرش آنی باعث شد که هلن بتواند فقط از طریق حس لامسه هم بشنود وهم ببیند ....

این توانایی هلن و اراده او باعث شد او یک نویسنده و یک شاعره و یک فیلسوف بشود.

امروزه از زبانی آنی سالیوان ابداع کرد دستگاه روبات رالف برای افراد نابینا ناشنوا اختراع شده .

((((یک تخیل مثبت باز هم انقلاب آفرید))))

واقعا" اینجاست که ایمان میآوریم(( یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است))(حضرت محمد (ص))

 

نویسنده : مرتزیانو

 


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



 

 


 
 
 
 

codebazan