تبلیغات
مرتضی عنابستانی - اصول موفقیت و کامیابی - مطالب داستانهای پند آموز
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
فلسفه والنتاین
نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1387
ساعت : 04:29 ب.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد . در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها درترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورندپس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند. تا اینكه سرانجام در روز ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ قبل از میلاد به قتل رسید.
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند روزی كه قرار بود والنتاین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
در سال ۴۹۶ بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس ۱۴ فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید. از سالها قبل روز ۱۴ فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند

:: مرتبط با: کارآفرینی , اصول موفقیت , کامیابی , داستانهای پند آموز , خبر داغ , گفته های مفید بزرگان ,
 



پیله كرم ابریشم
نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1387
ساعت : 04:28 ب.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف

پیله كرم ابریشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه

برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو

به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم

شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از

 پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای

پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او

محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد .

و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و

 تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن

وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم

پرواز کنیم


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



گامهایی برای کسب اعتماد به نفس
نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1387
ساعت : 04:27 ب.ظ
نویسنده : كیانمهر حصیر باف
گام1: فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده تهیه
 
کنید .

گام2: هرچند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و
 
سرشار از آرامش قدم بزنید .

گام3: در تعطیلات آخر هفته به تماشای کارتون های مورد علاقه تان
 
 بپردازید .

گام4: تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید .

گام5: به خاطر داشته باشید که هرگاه در کاری حیران و سرگردان
 
می مانید ، در حال آموختن نکته ای جدید هستید .

گام6: در روز عشق «والنتاین» برای خودتان کارت تبریک بخرید.


گام7: هر چند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و در خلوت با
 
خداوند راز و نیاز کنید .

گام8: هر چند وقت یک بار به رستوران مورد علاقه تان بروید.

گام9: با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید ، تلفنی صحبت کنید .

گام10: هر روز خود را در آینه نگاه کنید و از دیدن زیباییهای خود لذت
 
ببرید و خداوند را سپاس گویید.

گام11: اهداف خود را بنویسید و هر روز آنها را بخوانید .


گام12: وسواس را از زندگی خود حذف کنید .و بدانید که با برداشتن
 
این گام ، قادر به انجام هرکاری خواهید بود .


گام 13: لبخند را وسیله زینتی دائمی خود کنید.


گام14: تاخیر در انجام کارها ، بهتراز انجام ندادن آنهاست .


گام15: برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او
 
استفاده کنید.


گام16: هنگام راه رفتن سر خود را بالا بگیرید ، و محکم راه بروید.


گام17: وقتی در کاری موفق می شوید ، با خریدن یک هدیه برای
 
خودتان موفقیت تان را جشن بگیرید.


گام18: برای خودتان گل بخرید.


گام19: هروقت احساس تنش کردید ، به یک موسیقی کلاسیک
 
ملایم گوش بدهید.

گام20: تکرار عبارات تاکیدی مثبت را به یاد داشته باشید .عباراتی
 
 مثل :

هر روز ، هر قدمی که برمی دارم ، بهتر و بهتر می شوم .

من این وضعیت را به عشق الهی می سپارم و به بهبود آن اطمینان
 
کامل دارم .

نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور
 
نعمت کرده و می دانم که به تمامی خواسته های بر حق خود می
 
رسم .

من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم.

من کاملا از خودم رضایت دارم و...

گام21: از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند تشکر
 
کنید .

گام22: هر روز 10واژه جدید بیاموزید.

گام23: همواره خداوند را ستایش کنید و شکرگزار باشید .

گام24: قبول کنید که انسان جایزالخطا است و مهارت های جدید را
 
بیاموزید.


و گام آخر:
هر روز به این جملات فکر کنید:

تا زمانی که خودتان نخواهید ، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.

خواه فکر کنید کاری را می توانید انجام دهید ، خواه فکر کنید که از
 
انجام کاری ناتوان هستید ؛ همیشه حق با شماست .

عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران
 
ببخشید.قلمرو خداوند ، درون ما انسان هاست .

هر کاری که دوست داری انجام بده ، پول خود به دنبال کار می آید.

به دنبال رستگاری و سعادت خودت باش.

:: مرتبط با: کارآفرینی , اصول موفقیت , کامیابی , داستانهای پند آموز , گفته های مفید بزرگان ,
 



پدرم این جوری بود
نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387
ساعت : 07:08 ق.ظ
نویسنده : مرتضی عنابستانی

.

.

حاصل یک عمر تجربه

.

.

..  

 

پدرم این جوری بود

:

وقتی وقتی که چهار ساله بودم میگفتم او هر کاری را میتونه انجام بده وقتی که پنج ساله بودم

مطمئن بودم که پدرم خیلی چیزها میدونه وقتی شش ساله شدم به بچه ها میگفتم

پدرم از پدر شما با هوش تره وقتی هشت ساله شدم تردید پیدا کردم که پدرم همه چیز را بدونه

ده ساله که شدم با خودم فکر می کردم که اون موقع ها که پدر یک پسر بچه بوده

همه چیز با حالا فرق میکرده

وقتی دوازده سالم شد م میگفتم خب طبیعی که پدر هیچ چیز در خیلی از موارد ندونه

تو چهارده سالگی میگفتم زیاد حرفهای پدر را نباید جدی گرفت در بیست و یک سالگی

وای پناه بر خدا بابا رو هیچ جوری نمیشه تحمل کرد بد جور مایوس کننده است ازرده خارجه

بیست وپنج ساله که شدم تصور میکردم

که پدرچیزه هایی کلی در باره بعضی از موضوعات سرش میشه

وقتی که سی ساله شدم میگفتم بد نیست نظر پدر را درباره این موضوع بپرسم

هرچی باشه عمری ازش گذشته و خیلی تجربه داره سی وپنج ساله که بودم

تا وقتی با پدر مشورت نکنم دست به هیچ کاری نمیزدم

چهل سالم که شد موندم که بابا چطور ازپس این همه کار بر می اید چقدر

عاقله و چقدر تجربه داره اما اون وقت که پنجاه ساله شدم حاضر بودم

همه چیزم رو بدم که بابا یک بار دیگر زنده بشه

تا بتونم باهاش در باره همه چیز حرف بزم افسوس که قدر هوش وتجربهاش را ندونستم

چقدر با درایت بود و چقدر فهمیده بود خیلی چیزها میشد ازش یاد گرفت

نویسنده پدرم محمود عنابستانی


:: مرتبط با: داستانهای پند آموز ,
 



 

 


 
 
 
 

codebazan